اجباریه
پرده هاي كشيده و خانه اي كه باز هم بي جا و بي موقع روشن است.
از پنجره نگاهي به كوچه مي اندازم،
... همان تصوير.
گريزی به همه چيز و هيچ چيز ( كاوه تقربی )
پرده هاي كشيده و خانه اي كه باز هم بي جا و بي موقع روشن است.
از پنجره نگاهي به كوچه مي اندازم،
... همان تصوير.
![]()
آيا دوست داشتيد رييس جمهور مي شديد؟
اين سوال را فارغ از اينكه هيچكدام از ما توانايي اجرايي و مديريتي لازم براي همچين كاري را نداريم مي پرسم. بيشتر هدفم جستجو در مفهوم قدرت و انگيزه هاي بشري براي رسيدن به اين قدرت است. اينكه آيا به نظر شما قدرت دردسرساز است و يا فرصت ساز؟ آيا كسي كه مزرعه اي ساحلي را دنياي خود كرده و در آرامش رخوت انگيز طبيعت غوطه مي خورد از كسي كه كشوري را تحت كنترل دارد و يا سعي مي كند داشته باشد ضعيف تر است؟
پرسيده ايد كه چرا انسانها قدرت خواسته اند؟ چرا كسي بايد خواسته باشد كه بر كل جهان مسلط شود؟ تا حالا انگيزه اي حتي شبيه به اين در خود يافته ايد؟ اگر كه اينطور است فكر مي كنيد كه اين نياز از چه بخشي از وجودتان سرچشمه ميگيرد؟ و كجا را سيراب مي كند؟ انگيزه هاي قدرت مادي را مي شود بهتر فهميد اما آنهايي كه صرفا به "قدرت" و "كنترل" بر مي گردند چه؟

تا حالا از خودتان پرسيده ايد كه ما چرا دوست داريم بحث كنيم؟
يعني ما واقعا نگران موضوعاتي هستيم كه در باره شان صحبت مي كنيم يا اينكه خود صحبت كردن و نظر دادن است كه جالب است؟
وقتي با كسي مجادله (بخوانيد "مناظره") مي كنيم واقعا مي خواهيم كه نظر ما را قبول كند يا بحث مي كنيم چون از اين طريق براي خود هويتي قائل شده ايم؟ اصلا اساسا چقدر به چيزي كه مي گوييد اعتقاد داريد و چند بار پيش آمده كه پشت حرفي بايستيد چونكه اتفاقي در آن موضع قرار گرفته ايد؟ پيش آمده كه در بحثي جبهه اي را انتخاب كنيد كه اعتقاد چنداني هم به آن نداشته ايد و فقط براي مقابله با طرف روبرو آنجا سنگر گرفته ايد؟
نوشتن من و بقيه اينجا براي چيست؟ قرار است حرفهاي مهممان را به گوش بقيه برسانيم يا قرار است صرفا به گوش بقيه "چيزي" از خودمان برسانيم؟
اين روزها بحث و مجادله داغ داغ است. كساني كه تا ديروز توي اتوبوس مسير برگشت به خانه را مي خوابيدند و كلاهشان را تا روي دماغشان پايين مي كشيدند حالا ديگر نيازي به صف شير و تاكسي ندارند كه سر حرف را باز كنند. مردم در پايتخت عملا وسط خيابان دور هم جمع مي شوند و با حرارت از موضوعي كه اين چندوقت تنورش داغ است صحبت مي كنند. البته كه هر چند وقت يكبار موضوعي دستمايه توجه عمومي مي شود. روزي فوتبال و فردا كنكور و امروز سياست. اصولا انگار خيلي مهم نيست كه از "چي" ، ملت دوست دارند كه هر چندوقت يكبار يك جوري در صحنه حاضر شوند. گاهي يك شبه همه علاقمند به وزنه برداري و آهن و اردبيل مي شوند ،شيريني دست مي گيرند و بابت "غرورآفريني" در خيابان ظاهر مي شوند و گاهي ديگر همه نگران آينده سياسي مي شوند و در همان خيابان لوكيشن قبلي مقاديري شيشه و پلاستيك خرد مي كنند.
البته اين امري عاديست كه توده ي مردم به تناسب اهميت تبليغاتي به اتفاقات روز توجه نشان بدهند. مساله اما اينجاست كه در جامعه ي ما اين ابراز توجه گاهي در سطحي ترين و بدوي ترين شكل ظاهر مي شود. امواجي كه ملت ما چپ و راست بر آن سوار مي شوند گاهي آنقدر دور از هم و متناقضند كه باور اينكه يك مردم ثابت بر اين امواج سوارند مشكل مينماياند. سرعت شكل گيري و رواج جريان ها هم خبر از ناپختگي و سادگي ما دارد. به نظر مي رسد كه ما آنقدر تشنه ي جريان و "تنوع" ايم كه نسبت به هر امر نامتعارفي به سرعت واكنش نشان داده و موضعي بر مي گزينيم. كمبود فعاليت و هيجان در جامعه كار را به جايي كشانده كه تقربيا هر چيز بي ربطي فرصتي براي كارناوال تلقي مي شود. كارناوال هاي سياه پوش ايام عزاداري و جنبش دستبندهاي سبز ماهيتن تفاوت چنداني با هم ندارند. هر دو فرصتي هستند براي در خيابان بودن و تجربه ي امري كه به صورت طبيعي و عادي، جايگاه و مشروعيتي ندارد.
اينجاست كه ديگر به "دغدغه" ي مردمي كه در اين فعاليت ها شركت مي كنند بايد شك كرد. اين چنين جمعي آنطورها "دغدغه" ي مساله اي را ندارد. بيشتر دنبال "تنوعي" و ابراز وجوديست كه به صورت عادي از او گرفته شده. چنين كسي در چهار سال بين انتخابات به خواب سياسي فرو خواهد رفت چرا كه در اين فاصله جام هاي جهاني فوتبال و مسابقات المپيك و مرگ هنرمندان معروف در راه است!
After a series of Persian stuff on the blog, here you go with another hillarious “Dayee and Dada” story by Sharahus this time “hitting” on TV or maybe even more!
بعد از شكست نسبي طرح "ترجمه همگاني" و درنگرفتن سوال و جواب پويا بين دوستان و طي روزهاي ديپرشن (فارسي اش رو هم بلدم اما ترجيح مي دم همينو بنويسم به ياد سالهاي سياه ينگه دنيا در اوان قرن بيستم) وبلاگ به طرز باورنكردني اي رها شده. صداي وزيدن باد در وبلاگ را به وضوح مي شنوم. بادي كه درها را به هم مي كوبد و غژغژ تابلوهايي كه از يك ميخ آويزان شده اند و پاندول وار تكان مي خورند را در مي آورد. كيسه هاي نايلوني خالي در هوا به پرواز در آمده اند و موشها دارند آرام آرام....
به هر حال انگار نه انگار كه آدمها بودند كه حوصله ي "گفتن و شنيدن" نداشتند. انگار نه انگار كه كسي حوصله ي جواب دادن به سوالها و سوال پرسيدن را نداشت. گويي خود اين فلات (گيرم بي حاصل) است كه گناهكار است.
در اين روزهاي توقف و ركود سايبر، زندگي ماتريكسي من در پرازدحام ترين حالت ممكن در حال چرخش است. هرروز سري به اينجا مي زنم و همان كيسه ها و غژغژ و ...
دليلي نمي بينم كه من هم چيزي بنويسم. اما يكي از نوشته هاي پاييزي ام را اينجا مي گذارم. نوشته اي كه به شكل متناقضي در حسرت همين روزهاي خرداد است. نوشته اي كه زاده ي سردي و كوتولگي آبان است و من هم آن را در اين سايبرآبان در بين كيسه ها و غژغژ درها و لولاها رها مي كنم.
شايد...
-----------------------------
در مبتذل ترين عصر يك بالكن خاكي و حصيرگرفته،
چشم در چشم ديوارهاي زشت سيماني،
كه نم هاي يادگار زمستان حتي آن ابهت زشت خاكستريشان را هم به يغما برده،
من با چشمان باز خواب جاده اي بي انتها را مي بينم
كه در نور اخرايي ظهر تابستان مي درخشد.
در كنار وزوز مدام اتوبان سهمگيني كه از كنار خانه
شهر دلمرده را خط مي اندازد،
من صداي سوت ملايم هزاران سوسك درختي را _كه از گرما به درختان انبوه كنار جاده ام پناه برده اند_ مي شنوم.
ذهن من ميزبان آن جاده ي تابستانيست
كه در افقش ذرات معلق در هوا در زمينه ي نور زرد خورشيد مي رقصند.
و خود – در انتهاي اين روز سرد، در بالكن تيره سيگار مي کشم.
دوست و شاگرد عزيزم فريد عباسي اين نمايشنامه از آلن را ترجمه كرده و براي گذاشتن در وبلاگ به من سپرد. من متن اصلي و ترجمه را خواندم و نظراتم را به او گفتم كه بيشترش را قبول و تصحيح كرد. تنها جايي كه من هنوز هم راضي نيستم. مساله مربوط به بازي اي است كه شخصيت ها انجام مي دهند. اهميت بازي از اينجاست كه اصطلاحات مربوط به بازي – به نظر من – بار معنايي بيشتري از اصطلاحات بازي دارند مخصوصا اصطلاح knocking كه در عنوان نمايشنامه هم به آن اشاره شده.
خود فريد قرار است كه تحقيق كند و با پيدا كردن اصطلاحات فارسي مربوط به اين بازي (كه در ترجمه حتي اسمش هم نيامده!) ترجمه اش را بهتر كند. براي اينكه اين پست كمي بيشتر از نمايشي باشد كه شما صرفا مي خوانيد من همه خواننده ها ( مخصوصا دانشجويان مترجمي و ادبيات انگليسي و كساني كه به اين دو زمينه علاقه دارند _ كه كم و بيش شامل همه مي شود) را دعوت مي كنم كه نظرات خودشان را در اين مورد و باقي موارد ترجمه بيان كنند.
ترجمه ي فريد عباسي از نمايشنامه ي وودي آلن را اينجا و متن اصلي را هم اينجا بخوانيد.